شیرین زبونی های وروجک خونه ی ما(30 آبان 91)
سلام گلهای زیبای زندگی مامان و بابا
ثمین خانوم،اینروزا با جمله های قشنگ و شیرینت حسابی برامون دلبری میکنی.خیلی وقته که به جمله هات کلمه های زیادی اضافه میکنی.شاید با اون صدای ظریف و نازکت،خیلی از اطرافیان زیاد متوجه نشن اما من و بابا و حتی آجی ثنا و مامان جونها و باباجونها و خاله هات که زیاد باهات حرف میزنن و صدات رو میشنون کامل متوجه میشن و برام قابل درک نیست ، دیگرانی که نسبت نزدیکتری باهات دارن،به جای اینکه ذوق کنن که یه بچه ی اینقدی زود به حرف اومده و قاعدتا نمیتونه مثل یه بچه ی 3 یا 4 ساله به وضوح حرف بزنه،بعد از هر جمله ی شیرینی که میگی،ادا درمیارن و مسخره میکنن !
برای من و بابا و آجی هر حرفی که از لبهای قشنگت بیرون میاد،یه دنیا ارزش داره ،شیرین زبونم
بگذریم.اول یه خاطره مینویسم.هر وقت نماز میخونم شما هم فورا چادر نماز و سجاده ت رو میاری و کنار سجاده ی من پهن میکنی.یه روز خرس عروسکی طبل زن رو هم آوردی و کنار سجاده ت گذاشتی و بهش میگفتی:"عیودَت اَهبَر بی هونه" یعنی"عروسک اکبر بخونه"بعد چند بار بهش گفتی که :"بی هون دیده"
(بخون دیگه!)بعد بغلش کردی و با مهربونی خاصی بهش گفتی:"نمیتونی اهبر بی هونی؟!" نمازم که تموم شد غرق بوسه ت کردم.
تو لیوانت که مثل لیوان ثناست و نی داره آب یا شیر میریزم وقتی کم میشه میای پیشم و میگی:"نمیتونم آب بوهولَم! آب بی لیس." یعنی دوباره برام آب بریز یا میگی:"بادَم می هاد" (بازم میخاد)
وقتی حواسم بهت نباشه و مشغول یه کاری ام با دست چند بار بهم میزنی و میگی :"مامان دَسی یه ،باتواَم"!!!!!!!!
نصف غذاتو نمیخوری.بهت میگم بیا بخور .دستت رو میبری بالا و چشماتو میبندی و میگی:"دوس ندالَم"
به آره میگی:"آنه" و به دوباره هم میگی "دوبانه"
وقتی پوشک نیستی،یه ساعت به یه ساعت میبرمت دسشوئی و وقتی یه هوئی خودتو خیس میکنی میای و میگی: باز دوبانه جیش تَد ،هَمین" (باز دوباره جیش کرد،ثمین)
وقتی تو آشپزخونه دارم غذا درست میکنم یا در حال شستن ظرفها هستم و شما حوصله ت سر میره میای آویزون میشی و میگی :"دُهدَلَم بَبَل تُن، هَمین" (یعنی دخترت ،ثمین رو بغل کن)
تو دسشوئی کلی باید حرف بزنیم و شعر بخونیم.دو تا دوست خیالی هم همیشه اونجا هستن.جوجو و مورچه!(که البته خودم بهت گفتم) داد میزنی:"جوجو،مودِه بیاین با همدیده (همدیگه) جیش بوتونیم!"
ماژیکهای قبلیت دیگه رنگ نداشتن،هفته ی پیش بابا برات یه بسته ماژیک جدید خریده.تا میشینیم فورا میری و کیف و بند و بساط نقاشی میاری و میگی:"نَددادی بیدیدَم" (نقاشی بکشم)
و خودت میکشی و میگی :"کیک تَبَئوُده"و شمع مجازیشو فوت میکنی و برای خودت میخونی:" تبئوُد،تبئوُد،تبئوُدت مبالک،بیا دَهم ها لو فوت تون تا صد دِندِه بائیی"
اگه شربت تقویتی ت رو خوردی یا ثنا داروشو خورد فورا دست میزنی و میخونی:"آبَلین دَد آبلین،(بقیه شو واقعا نوشتنش سخته دیگه)هزار و سیصد آفرین،دختر خوب و نازنین ،....
عاشق ململ و عمو پورنگی ،ازوقتی عمو پورنگ نمیده راه میری و با خودت میخونی:"ده بیست سه پونزه ،هزار و شصت و شونزده!!!!!!!!!!"
شبها باید یه دور همه ی شعرهائی رو که بلدیم مرور کنیم و حتما یه بار کتاب حسنی نگو بلا بگو که ماشاله همه شو بلدی.بعد یه دور باید جاتو عوض کنی و بین من و بابا بخوابی و دوباره برمیگردی تو تخت خودت.یه چند دور هم بازی "حوض گلابی " رو که با انگشتهای دست بازی میکنیم و این بازی رو خیلی دوست داری و میخونی:"حوض گلابی،این شستش و این...(چند کلمه ی شبیه هم )و به انگشت آخر که میرسی میگی"این کله گنده هوووووووووووووووووووووووووووووو" و کلی میخندی.
فعلا باشه تا اینجا عزیزم.در ضمن علاقه ی زیادی هم به کمک کردن به ما داری .قلفونتتتتتتتتت



پی نوشت: امروز صبح ساعت 6، محمد طاها جون،پسملی دائی مهدی و زندائی معصومه جون به دنیا اومده.اینقدر ذوق زده شدم که دیگه بند نمیشم.اجازه ی ثنا رو از خانومشون گرفتم و انشااله پنجشنبه میریم خرم آباد و احتمالا تا جمعه ی دیگه اونجائیم.آخ جوووووووووووووووون



شیرین زبونی های وروجک خونه ی ما(30 آبان 91)
